لحظه اول فكر كردم"اين چه صدايي بود؟"و بعد جواب دادم:"صداي پاي بچه هاي همسايه كه روي سقف مي دويدند."
لحظه دوم فهميدم كه خواب بودم.لحظه سوم جاي هميشگي ام رو ادراك كردم, تخت يك نفره كنار ديوار و حس كردم تمام پشتم از يقه تا كمر خيس است.لحظه چهارم به ياد خوابم افتادم و فقط تصوير نهاييش رو به ياد آوردم . خانم ناظم سالهاي دور دبيرستان آمده بود وسط اتاقم ايستاده بود و با تحكم به چند مرد كارگر مي گفت تمام اتاق را از ديوار و سقف گرفته تا درو پنجره ها, رنگ سياه بزنن. رنگ توي سطل ها سياه بود,قلم موها,دست مردها همه سياه بودند.
بايد از جام بلند مي شدم.بايد حس جامانده از خواب را مي شكستم تا همه چيز فراموش بشه. ولي انگار تشكم باتلاق شده بود.چشم گرداندم به نور بعدازظهر كه از لاي پرده روي ديوار افتاده بود.يادم اومد بعداز ظهر سه شنبه است . بالاخره بلند شدم .از توي كمد يه پيراهن آستين بلند پيدا كردم وپوشيدم. سرما خورده بودم آن هم اوايل پاييز!
اصلا!برس را از روي ميز توالت برداشتم و شروع كردم به باز كردن موهاي بلند و مشكي ام كه بين ميله هاش گير كرده بود و از ذهنم گذشت:"ريزش موهام باز زياد شده...ولي اگه كچلم بشم ديگه نميرم دكتر مو.لعنت به خودش و ماينوكسيد يلش."
موهام رو كه شانه كردم مثل هميشه آرامم كرد.دوباره ياد خوابي كه ديده بودم افتادم.خانم ناظم و كارگرها و رنگ سياه ." آخه چرا بايد همچين خوابي ببينم ؟ از اون موقع پنج سال مي گذره."
پنج سال از روپوش سرمه اي و مقنعه مشكي و كفش هاي ورزشي سفيد.پنج سال از گير دادن هاي خانم ناظم به رنگ زرد كاپشني كه زمستان ها روي مانتو مي پوشيدم,به خنده هاي بلند و از ته دل,به عكس بازيگر ها كه يواشكي با دوستام ردو بدل مي كرديم.
رفتم تو آشپز خانه.كتري برقي رو تا كمترين حدش آب كردم و چاي كيسه اي رو گذاشتم توي ليوان تا آب جوش بياد.مامان روي ميز ناهار خوري يادداشت گذاشته بود:"ما رفتيم خونه ي .... اگه دير شد شام رو داغ كن."ليوان به دست رفتم توي اتاقم و كامپيوتر رو روشن كردم.اين هم عادت تنهاييم شده بود.كانكت شدن.ياهو.چت.پيام خوندن و ...پاهام رو گذاشتم روي صندلي و زانو هام رو بغل كردم.اگه مامان بود,حتما ميگفت:"باز كه مثل قورباغه نشستي كي ميخواي يه ذره خانوم بشي؟"واز تصور لحن مامان ته لبخندي اومد روي لبهام.
چشمهام از نگاه كردن به مانيتور خسته شدن.چشم گرداندم آن طرف تر. (كتابخانه).كتابهاي درسي و رمان و شعر كنار هم اونجا نشسته بودند.مباني الكترونيك,ساختمان داده ها,آمار و احتمالات,قصه هاي صمد بهرنگي,چه كسي چراغ ها را خاموش مي كند,روي ماه خداوند را ببوس و برگزیده آثار فروغ و نيما واخوان.بلند شدم و از قفسه آخر,كتاب سهراب سپهري رو آوردم. از سيزده سالگي سهراب مي خوندم كم مي فهميدم ولي لذت مي بردم و حالا بيشتراز سالهاي قبل مي فهميدم ولي......
كتاب رو همين جوري باز كردم. (دم غروب,ميان حضور خسته اشيا,نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد و روي ميز , هياهوي چند ميوه نوبر , به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود...دلم گرفته ,دلم عجيب گرفته نه,هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف نمي رهاندو فكر مي كنم كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد شنيده خواهد شد....چرا گرفته دلت,مثل اينكه تنهايي,چقدر هم تنها!خيال مي كنم دچار آن رگ تنهايي رنگ ها هستي .دچار يعني عاشق و فكر كن كه چه تنهاست اگر كه ماهي كوچك,دچار آبي درياي بيكران باشد....)
كتاب رو بستم و گذاشتم كتار دستم روي ميز. غروب شده بود . از دور دست ها صداي اذان مي آمد . اذان غروب سه شنبه با لحني بچگانه,همان لحني كه وقتي دلم براي مامان ضعف مي رفت و قربان صدقه اش مي رفتم به خودم گفتم:"تو هم تنهايي دختر كوچولو؟نكنه تو هم دچار شدي!يا اينكه دلت مي خواد دچار بشي.نكنه تو هم از تنهايي و روشنفكربازي خسته شدي ؟از آدم ها بيزاري و دلت تنهايي مي خواد؟يا از تنهايي بيزاري و دلت آدم ميخواد؟كدومشه؟"
خسته بودم از نگاه كردن به تكرار. خسته بودم از خرده آدم ها. دوباره كتاب رو باز كردم و فقط يك جمله رو خوندم.(ماه بالاي سر تنهايي است).حالا ديگه غروب رفته و اتاقم رو شب گرفته بود بلند شدم و رفتم كنار پنجره.ماه بالاي سر همه شهر ايستاده بود.
<<خدا كند تنهايي هامان تا وقتي كه ماه بالاي سرش است ادامه پيدا كند,نه بيشتر>>تا دوباره![]()