تبليغاتX
روی خط دلدادگی
اهل دلا بخونن
 

غروب جمعه پاییز می آید

هزاران برگ پاییزی

لباس زرد خود بر تن

به زیر گام های عابری خسته

خزان و خشکی خود را , به نجوا باز می گویند

غروب جمعه پاییز و چشمانی که تا باریدنش

تنها به قدر یک بهانه , فاصله باقیست

یکی آمد, کلید قفل لب های مرا , آهسته بردارد

ولی من, این سکوتم

آخرین سرمایه ام را

با کسی, قسمت نخواهم کرد

به تنهایی قسم

دلتنگ دلتنگم

میان آسمان دلگرفته, با دل تنگم

فقط, یک پنجره, راه است

غروب و جمعه و پاییز!!!

عجب ترکیب دلتنگی

ولی من خسته ام از حس تنهایی

مرا با غم حسابی نیست

مرا با غصه کاری نیست

دلم می خواهد از فردا

رها سازم خودم را از غم و دلتنگی و تشویش

ولی این لحظه را ,امروز را , آخر چه باید کرد؟

غروب جمعه پاییز و امیدم به فردایی که می آید

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 16:0  توسط دلداده  |