امضای شخصی درخت سر کوچه مون اینه که تا من رو می بینه با اقتدار میگه :"سلام خانم جوان!
وقت تون بخیر!"
امضای شخصی گنجشک کوچولویی که روی درخت مقتدر , زندگی می کنه اینه :هر بار که من رو
می بینه ,کمی آهنگ جیک جیکش رو تغییر می ده و می گه :"امروز چه طور می خونم ؟"من هم
همیشه و البته با هیجان می گم :"فوق العاده ! هزار بار از دفعه قبل بهتره!"
امضای شخصی خورشید دنیامون اینه که , آن قدر هرم چشم های زیباش سنگینه که هیچ وقت
نمی تونم مستقیم بهش نگاه کنم.
امضای شخصی آسمون اینه: وقتی از چیزی ناراحت می شم ,زمزمه می کنه :"هی! وسیع باش
دوست من! "آن قدر آبی حرف هاش رو تکرار می کنه که من ناراحتی ام رو فراموش می کنم.
امضای شخصی باد اینه که هر وقت می آد ,"دوستت دارم"های تو رو به گوشم می رسونه!
امضای شخصی ماهی های تموم دنیا اینه که هر وقت ازشون سوال می شه "خشکی رو بیشتر
دوست دارید یا آب رو ؟" میگن:"آب...آب...آب..." این جواب رو می تونی از روی حرکت لب هاشون
بخونی! یه کم دقت کن!
امضای شخصی برگ ریز پاییز : بارون و رنگ غلیظ و نگاه نو!!!
روزی روزگاری عزم بر آن کردم تا گنجینه دانسته های خویش را رو به تکامل برم. با دل خویش این گونه نجوا کردم که"اطلاعات را به دست آورم هر چند پشت کوه قاف باشد,هر چند در دستان دیو دو سر باشد
هر چند ناچار به گذشتن از هفت خان رستم باشم و ندانستم همچو ex زده ها مغروق در توهمی بیش
نیستم و داستان از این قرار بود:
وارد بخش عضویت کتابخانه مرکزی در دیار خود شدم و سر افرازانه و با بسی غرور درخواست عضویت خویش را به متصدی بخش اعلام داشتم.القصه متصدی زبان به نطق گشاد و گفت:استاد دانشگاه و
عضو هیات علمی باشی؟![]()
گفتم: صد البته که نیستمی.
گفتا:دانشجوی کارشناسی ارشد بودستی؟
گفتم:وا حسرتا که هنوز مرا این توفیق دست ندادی.![]()
گفتا:بر حسب تصادف تو را با المپیادی ها یا نفرات بر تر کنکور و جشنواره خوارزمی رابطه ای هست؟
گفتم:همی دوست داشتم باشمی ولیکن چه کنم که قضا مهلتم نداد و دست تقدیر بر من نخواست
که نخبه گردمی.
گفتا:بگو بدانم آیا مقاله ای علمی نوشته ای که مطبوع شده باشد و یا کتابی نوشته یا ترجمه کرده ای
که لایق این عرصه باشی؟![]()
گفتم:چه گویم که مطلب چابیده بسی دارم ولی نه از جرگه علم که بیشتر طنز و برای انتشار کتاب هم هیچ گاه مال خودم توانم نداده.
گفتا:پس تو کیستی که این گونه جسارت مندانه توقع عضویت داری؟
گفتم:بنده ای از بندگان خدا که طالب کسب اطلاعات و دانش است.
گفتا:در این مورد بخشنامه ای نداریم.شاید اگر دانشجویی بودی تو را کارت موقت می دادمی آن هم فقط
به مدت سه ماه.
با سرور و شادمانی گفتمی:سپاس خدای را که این یک قلم را همی باشم و فی الفور کارت دانشجویی
خویشتن را همچو شمشیر از نیام برکشیدم(از کیف خارج کردم)و بر پیشخوان نهادم.
متصدی لبخند عاقل اندر سفیهی زد (دقیقآ مثل همان نگاه عاقل اندر سفیه بود) و گفت:ای جوانک
خام اندیش نظری به آن اطلاعیه روی دیوار بینداز, سپس دوباره با مدارک لازم برگرد.
<<بر روی کاغذ دیوار چنین نگاریده بودند:معرفی نامه از معاونت پژوهشی دانشگاه ــ۲ قطعه عکس
فتو کپی شناسنامه و فتو کپی کارت دانشجویی.>>
آری فرزندانم!!! بسی از پله های دانشگاه بالا و پایین رفتمی و بسی از این ساختمان به آن ساختمان
از اتاق تایپ به آموزش و از آنجا به دفتر رئیس گروه و بسی پشت درهای بسته انتظارکشیدم تاملاقات ها
و وقت ناهار و میان وعده ها تمام شود تا برگه کاغذی بگیرم و دوباره راهی همان تپه قاف شوم.
وارد بخش عضویت شدم و پیروزمندانه یک مشت کاغذ را روی پیشخوان ریختم و ندای"مرا عضویت کنید"
سر دادم.متصدی نگاهی به کاغذ معرفی نامه انداخت و گفت :ای جوانک عقب مانده از به روز بودن,متن
این معرفی نامه صحیح نیست.بایدحتمآ نام پروژه دانشجویی ومدت آن قید شود تاما کارتی با همان مدت زمانی صادر کنیم.
من,بخت برگشته وسرگشته ازتپه پایین آمدم ودوباره راهی دانشگاه شدم.ولی این بارمعاونت دانشجویی
از نامه دادن سر باز زد و گفت:ما از کجا دانیم که تو را چه پروژه ای باشد و زمان آن چقدر طول خواهد کشید. اگر بسی مصممی که از ما نامه ای بگیری رو و ترم دیگر که واحد درسی پروژه را انتخاب کردی
باز گرد,شاید آن زمان بتوانیم کاری از برایت کنیم و اگر هم بسی راغبی که کنون از ما رقعه ای دریافت کنی استادی بیاب و از او برایمان دست خط بیاور که تایید کند تو قصد تحقیق داری.
و چنین شد تا هر روز به دنبال یک استاد راه افتادم تا مگر راضی یه دادن دست خطی شوند.و بعد از هفته ای سرنوشت دست یاری دراز کرد و موفق به اخذ نامه ای از جانب استاد شدم و باز هم طی همان مراسم قبلی یعنی بالا و پایین رفتن از پله ها و دویدن بین ساختمان های دانشگاه و.......معرفی نامه ای دریافت کردم که طول تحقیق در آن ۴ماه ذکر شده بود و این بار نیز به سوی نوک تپه رفتم(البته دوان دوان)
و نفس زنان وارد بخش عضویت شدم و ظفرمندانه کاغذ ها را روی سکو گذاشتم و عاجزانه
از مسئول
خواستار شدم تا اقدامات لازم برای عضویت را به عمل آورد.
مسئول نگاهی به نامه انداخت و گفت:متن نامه شما صحیح است.(از شدت ضعف قصد ارائه حرکات موزون را داشتم
) که ناگاه متصدی ادامه داد:ولی طبق بخشنامه جدید برای دانشجویان کارت یک ماهه صادر می شود.در ضمن مدارک شما ناقص است چون باز هم طبق بخشنامه ای که سه روز پیش
صادر شد فتو کپی تمام صفحات شناسنامه لازم است.
(آخ ...اگر حجاب بر سر نداشتم قطعآ در همان زمان دانه دانه گیس هایم را می کندم).متضرعانه گفتم:
آقا شناسنامه ام همراهم نیست.در ضمن من نه معقودم(همان عقد شده خودمان)و نه مرحوم(البته
زنده بودنم فط تا همان موقع تضمین می شد چون ممکن بود در مسیر کتابخانه مرحوم شوم
)بنابراین
صفحات دیگر شناسنامه ام سفید است.
متصدی مقتدرانه جواب داد:خانم ما مسئولیم و باید به قوانین عمل کنیم.این دستور از بالاست!!!
پ.ن. دیگه چه چیزی میشه گفت !؟!؟!؟!؟!