گاهی اوقات کودکی مو گم می کنم و دلم برای خودم تنگ میشه.
یه وقت هایی هم دونه هایی که می کارم عمل نمی کنن و من سر دو راهی منتظر موندن و دوباره
کاشتن معطل می مونم.
بعضی از موقع ها هم فکر می کنم که توسط زندگی بلعیده می شم و شک می کنم که من به اندازه ی
کافی قوی و جسور بودم؟منصف بودم؟قانع بودم یا عاشق؟
گاهی هم پیش میاد که اصلآ شک می کنم اتوبوسی رو که سوار شدم من رو به مقصد می رسونه یانه؟
اما باز هم خوشحالم! از چی؟؟؟
از همسفران خوبی که دارم.از کسانی که هر روز یه نقش تازه به زندگیم می زنن.کسانی که دوستی
با اونا برام ارزشمنده.کسانی که وقتی خسته می شم ,دستمو می گیرن و بهم امید میدن......