می دونم هیچ صندوقچه ای نیست که بتونم رازهام رو توی اون بذارم و درش رو قفل کنم...چون تو همه قفل ها رو باز می کنی.
می دونم هیچ جایی نیست که بتونم دفتر خاطراتم رو اونجا پنهان کنم...چون تو تک تک کلمه های دفتر خاطراتم رو می دونی.
حتی اگه تمام پنجره هارو ببندم ,حتی اگه تمام پرده ها رو بکشم تو باز هم من رو می بینی.تو می دونی که نشسته ام یاخوابیده ,می دونی کدوم فکر روی کدوم سلول ذهن من راه میره.
تو هر شب خواب های من رو تماشا می کنی,آرزو هام رو می شمری و خیال هام رو اندازه می گیری.
تو می دونی امروز چندبار اشتباه کردم و چند بار شیطان از نزدیکی قلبم گذشته.تو می دونی فردا چه شکلیه و می دونی فردا چند نفر پا به این دنیا میذارن.
تو می دونی من چندشنبه خواهم مرد و می دونی اون روز هوا ابره یا آفتابی.تو سرنوشت تمام برگ هارو می دونی و از مسیر حرکت تمام ابرها خبر داری.تو می دونی که هر کدوم ازقاصدک ها چه خبری رو با خودشون به کجا خواهند برد.
تو می دونی هر کدوم از قطره های بارون بالاخره پای کدوم ریشه درخت خواهند رفت و می دونی کدوم سیب سرخ را من خواهم خورد!!!
تومی دونی تک تک دانه های انار در کدوم لحظه پاییز خواهند رسید.تو حساب اشک های من رو داری و می دونی تا حالا چند تا ستاره از چشمم چکیده.
تومی دونی در نوک هر پرنده چندتا آواز هست و درقلب من چند تا آرزو. تو می دونی...
خدایا خواستم برات نامه بنویسم اما یادم اومد که تو نامه ام رو قبل از اون که نوشته باشم خوندی پس منتظر می مونم تا جوابم رو فرشته ای برام بیاره.
تا دوباره...![]()