تقدیم به بهترینم...![]()
می خواهم با تو از عاطفه بگویم, از مهر, از حسی که همیشه تازه است!
می خواهم امشب با تو از ستاره, از چرخش ماه, از شکفتن, از دوست داشتنی که همیشه با آن فاصله
داریم بگویم!میدونی چرا؟ چون تو عزیزی!
تو عزیزی و من قاصدک های آرزوهایم را برای سلامتی تو به آسمان می نشانم.
تو عزیزی و من همه لحظه های دوتایی ام با خدا را ,از تو حرف می زنم.بگذار هر چه بین من و خداست
همین طور بماند, بکر و بی نتیجه اما تو نه...
کاش نگاهت همیشه نوازشگر و مهربان بماند.تو باید باشی چون گلها باید زنده باشند,چون به سایه ای
که بوی باران می دهد عادت کرده اند.نه همیشه دوست داشتن را به عادت نسبت داده ایم, اما قشنگ
گوش کن تو عزیزی و چشمهایت ,فقط چشم های تو, همان روزنه ای است که به افق آرامش میپیوندد!
پس باز کن, باز کن چشمها را و بگذار بخندند آدمک هایی که دلشان برای خندیدن با تو تنگ شده!
امشب میخواهم تا صبح بنشینم و گیسوان شب را شانه کنم ,تارهای فاصله را به هم ببافم و صبح را
ببینم, تا آفتاب که بالا می آید چشم هایم باغبانی را که گل ها در پناهش آرام گرفته اند را خوب ببیند
مغرور و با صلابت!!!مثل همیشه !!!
همیشه خارهایی هست که دست های باغبان را زخمی کند, اما تو گل ها رو ببین, زیبایی شان را
شکو ه و نجابتشان را. اینها همه از همان باغی است که تو باغبانش هستی و من یک شاخه گل
مینا که کنج باغ تو روییده ام!